باز بابایی ما رو تنها گذاشت
سلام قشنگم
بابایی دیروز ظهر ما رو گذاشت رو رفت ...
میگفت انشا الله عید رو کلا بهم مرخصی میدن و احتیاجی نیست این همه راه شما رو با خودم ببرم
ولی ته ته دلم خیلی میخواست باهاش بریم و اولین عید حضور شما رو تو خونه خودمون باشیم و خودم سفره بندازم ...
ولی از چند لحاظ بد نشد خو
یکی اینکه خاله اعظم چند روز پیش رفتن بندر انزلی و ما نتونستیم باهاشون خداحافظی کنیم و هنوزم نیامدن اگه ما هم با بابایی میرفتیم دیگه تا یه ماه شاید خاله جون رو نمیدیدیم
یعدشم همه مون مریض هستیم بد جورررررر شما تازه یکم خوب شدی...من که خوب نشده دوباره حالم بدتر شده و مادر جون هم خدارو شکر بهتر شدن...بابایی هم بهتر شده بود امیدوارم خوب خوب بشه که اذیت نباشه
امروز صبح شما ساعت 6 صبح بیدار شدی شروع کردی به بـَــــــ بَــــــــ گفتن....انگار میدونستی بابات نیست خیلی برام جالب بود انگار چشمات رو صابون زدن هر کار کردم خوابت نبرد همش میگفتی بَـ بَـ !!!!!!!!!!
دعا کن دختر گلم ...دعا کن بابایی سریع تر برگرده دلم براش یه ذره شدههههههههههههههههه







باز بابایی ما رو تنها گذاشت 
